ای تو آن آشنا ترین با من
:آنقدر عزیزی که هر چه برایت بسرایم در برابر این همه ناب باز هم کم است . کم مرا به کرم خود پذیرا باش نازنینم.
آمدي مهربانتر از خورشيد
در دلم عطر صبح پاشيدي
روح من تشنه ي حضور تو بود
ناگهان مثل عشق باريدي
اي تو آن آشنا ترين با من
د رهمين روزهاي تبعيدي
من هنوزاز اهالي غزلم
با همان واژه ها كه بوئيدي
آمدي و به پاي چشم تو ريخت
چشمهايي كه روزي بوسيدي
عزیزم ! تولدت مبارک
غزل شرجي ترين سمت ترا نه است غزل يک اتفاق شاعرا نه است
غزل زيبا ترين فصل تماشاست تماشايي ترين روياي درياست
نگاهش بي کران مهربا ني است صدايش مخملين و ارغواني است
عبورش چون نسيم سبزه زاران حضورش عطر پرديس بهاران
غزل دريا ترين تفسير عشق است مسيحايي ترين تعبير عشق است
غزل با فاطمه آغاز گرديد غزل از فاطمه اعجاز گرديد
به نام چشم او دريا رقم خورد فريبا نه ترين رويا رقم خورد
تمام فصل هاي او بهار است بهار از نام سبزش ماندگار است
نسيم صبح لبخندش فريباست نگاهش ساحلي ارام و زيباست
غزل آبي ترين معناي پرواز طلوعش مثل گل زيبا و اعجاز
غزل شعر بلند زندگانيست غزل سرشار از عطر جوا ني است
خدا وندا نگهدار گلم باش نگهدار خداوند دلم باش

ای مسافر!
ای جدا ناشدنی!
گامت را آرام بر دار!
از برم آرام تر بگذر..
تا به کام دل ببینمت .
بگذار از اشک سرخم
گذر گاهت را چراغان کنم.
آه که نمی دانی سفرت ، روح مرا به دو نیم میکند.
و شگفتا که زیستن ، با نیمی از روح ، تن را
می فرساید.
بگذار بدرقه کنم ..
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را ....
مسافر من !
آنگاه که میروی
کمی هم واپس نگر باش .
با من سخنی بگو .
مگذار بیکباره از پا در افتم
فراق صاعقه وار را
بر نمی تابم .
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر.
تو هرگز مشایعت کننده نبودی ...
تا بدانی وداع چه صعب است .
وداع طوفان می آفریند.
اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمیشنوی
باران هنگام طوفان را که می بینی !
آری باران اشک بی طاقتم را که مینگری!
من چه کنم ؟
تو پرواز میکنی..
و من پایم به زمین بسته است .
ای پرنده !دست خدا بهمراهت ...
اما نمیدانی
که بی تو بجای خون
اشگ در رگ هایم جاری است .
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید؟
(دوستت دارم)

از نگاه تو فقط شور و غزل ميبارد
محو چشمان توام،اين چه گناهي دارد
من گره خورده به دستان نجيبت هستم
اين چه حسي است تو را توي دلم ميکارد
ميشود يک نفر از قافله ي عشق رسيد
دست من را به تو اي امن ترين بسپارد؟
آخر زندگي ام ثانيه هائي دگر است
کاش اين ثانيه را مرد خودم بشمارد
آنقدر ساده و پاکي که اهورائي من!
عشق تنها به تو و قلب تو رو مي آرد
چشمهای تو تماشایی ترین جای زمین
از همین هاست که هر روز غزل میبارد
برای تو
می دونی چقدر دوست دارم
می دونی که تا ابد تا هر وقت كه تو بخواي
باهات مي مونم
می دونی که لحظه لحظه عمرم با یاد تو سپری میشه
می دونی که تمام زندگیمی
می دونی که بین اینهمه فقط تو محرم رازمی
می دونی که فقط تویی که تونستی سلطان همیشه ی قلبم باشی
می دونی که گرمای وجودت به زندگيم گرما داده
می دونی که تنها تویی که روشنی بخش آسمون دلمی
می دونی دوست دارم تا ابد .....؟
آره
تمام اینارو می دونی
حالا دوست داری بدونی من چی می دونم ؟؟؟
می دونم که مهربون ترینی
مي دونم كه بهتريني
می دونم که با محبت ترینی
می دونم که عزیزترینی
می دونم که با گذشت ترینی
می دونم که عاشق ترینی
می دونم که خاطر خواهمی تا ابد
می دونم که همیشه به یادمی
می دونم که قلبت بهترین جا ی ممکن برای من و احساساتمه
می دونم که تا ابد قلبت ماله منه
می دونم که تا آخر دنیا منو تنها نمیزاری
.........................
می دونیم که هیچوقت همو تنها نمی زاریم
می دونیم که اشتباهات همو می بخشیم
می دونیم که عاشقونه همو دوست داریم
می دونیم که تک ستاره آسمون عشق هم دیگه ایم
می دونیم که همیشه منتظریم
منتظر یه ديدار
یه بوسه داغ
یه آغوش گرم
یه عالمه آرامش
منتظر يه صدا
صدای تو ٬ صدای من ٬ صدای عشق
كه ميگي دوستت دارم ، منم ميگم من بيشتر
می دونیم که همیشه انتظار دیدارهمو میکشیم
![]()
وقتی تو حرف می زنی..............
:تقدیم به تو که صدایت هارمونی عشق و آهنگ دور آسما نها برای من است
وقتی تو حرف می زنی لحظه ترا نه می شود
هستی من به نام تو شعرشبا نه می شود
وقتی تو حرف می زنی عشق قعود می کند
سادگی مرا ببین قبله سجود می کند
وقتی تو حرف می زنی تازه ی تازه می شوم
مثل تو مثل رازقی ساده ی ساده می شوم
وقتی تو حرف می زنی با تو طلوع می کنم
این همه شاعرا نه را با توشروع می کنم
وقتی تو حرف می زنی وه! که چه بی کرا نه ای
مثل شروع یک غزل ساده و صادقا نه ای
وقتی تو حرف می زنی با تو ستاره می شوم
با توبرای بودنم شعر دوباره می شوم
وقتی تو حرف می زنی اوج نهایت منی
موسم قلب من تویی وقت طراوت منی
وقتی تو حرف می زنی غنچه قنوت می کند
باغ به احترام تو باز سکوت می کند
قلبهای ما
:برای تو که سلطان قلب منی تا همیشه
گفتم با دلم به نزد تو آمده ام . با دلی از قبیله ی اندوه . با دلی از دقایق خاکستری انتظار . با دلی خسته تراز دستان پاییز . با دلی که میشود آنرا نا امید ترین نامید . با دلی از اهالی غربت شعر . از تبار نرسیدن ها . با دلی مثل نگاهت تنها و مثل قلبت آشنابا مهربانی . گفتم با دلی به دیدارت آمده ام که پناه تو را می خواهد و آرامش دستان تو را جستوگر است .
با دلی که رسم ادب را می داند و مثل کودکی سر به زیر نگاه نجیبا نه ی توست . آمده ایم تا خدایمان باشی و ما بندگان کمترین در گاه آسما نیت . آمده ایم تا پناهمان باشی که ما بی پناه ترینیم . آمده ایم تا ضامنمان باشی در هجوم این همه بی کسی . در بی ترحم این همه تنهایی . آمده ایم تا در آسمان تو پرواز را بنوشیم و در سایه ی تو آب را بدانیم و در کنار تو غزل را بفهمیم .
من و دلم از راه دوری آمده بودیم برای اینکه با تو باشیم و تو صاحب اختیارمان باشی که بهترین بوده و هستی برای این مهم . و تو آغوش گشودی برای این همه دلتنگی .برای این همه بی شکیبی . برای این همه بی طاقتی که صبرمان بودی .که بردباریمان شدی . که شکیبمان هستی .
من و دل حالا آشنا ترینیم با تو که نگاهت را می دانیم .که کلامت را میخواهیم .که خدائیت را باور داریمو
ای آناهیتای بهترین !
ای مریم بکر معانی !
روشن ترین سهم من از غزل !
بهترین قسمت من از عشق!
نصیب خوبترینم از بودن !
گفتم بی پناه ترینیم و تنها ترین که بی تو سایه ای بر دیواریم که بی تو نقشی بر آبیم که بی تو نارس ترین سیب تکاملیم .گفتم آغوش بگشا که گرمای تو هرم نفسهای جاری خدا را برایم می آورد . که کلام تو آیه باران عشق است و مهربانی . که نسیم نگاه تو عطر دلاویز بهشت است وبس. گفتم یاورم باش که جز تو یاری ندارم که جز تو سروری برایم نیست که جز تو وفاداری نمی بینم . آغوش گشودی و همسفرم گشتی و تو کلام اولین و آخرم شدی تو تمام روح مرا به جذبه ی عشق آسما نیت خواندی و تو استادم شدی و من کمترین شاکرد مکتب معرفت تو و من بی بها ترین ذره در هوای تو و من .........................
من و دلم از دورترین قسمت زمین آمده بودیم که تور ا یافتیم
درگمشده ترین ثاینه های دلواپسیمان و حال با تو بودن نهایت آرزوی من و این دل شاد ما نه از بودن با توست و تو چقدر مهربانانه این همه کویر را در بارانی ترین سمت قلبت جای دادی و تو چه بی بها نه این همه بها نه را پذیرفتی و تو چقدر عاشقا نه مرا به ملکوت رساندی
ای همه ی من !
ای تمام عشق!
ای خود خدای قلبم!
چگونه به نمازی عاشقا نه بایستم تورا وقتی در تمام من جاری هستی و کعبه ی همیشه در ترنم شعرم پیدا؟ چه شادمانم از داشتنت و چه لبرزیم از بودنت و من چه میخواهم از خدای آسمانها که تو را برای این دل تنهاترینم فرستاد که تو تنها لحظه ی شکفتنی در این عصر یخبندان عاطفه.
آمدم با دلی مشتاق نگاهت .
با دلی سراسیمه ی دیدارت .
با دلی مبتلای لبخندت و عاشقا نه چشم در چشم تو گفتم:
(1
من
دلی دارم که
معنی چشم تو را می فهمد.
لذت نام تو را می داند.
نبض احساس تو را می شمرد.
در شب این دل من
خواب چشمان کبوتر جاری است.
و پرنده آنجا
فرصتی خوبتر از پرواز است.
من دلی دارم از
نفس گرم تو مرداد ترین
از غم مبهم تو
رنگ غزل
از تماشایی روح تو
لطیف.
دل من
با تو اگر شعر ننوشد
زرد است .
اگر از عشق نگوید
تنهاست.
چه سر و سری دارد با تو ........؟
من نمی دانم
اما
وقتی در شعر تو را می بینم
دل من می لرزد.
2)
یک غزل یک ترانه یک آواز
دو کبوتر و شوق یک پرواز
دو قنای به روی شاخه ی نور
یک تبسم میان دو همراز
دو نگاه همیشه رویایی
دو دل سبز و ساده با یک راز
سر سجاده ای به وسعت عشق
خوانده ام در برابر تو نماز
تا کجا میتوان بدون تو رفت؟
ای بها نه برای هر آغاز
با تو من تا همیشه می مانم
با غزل با ترانه با آواز



