خواهش
ـ چه میخواهی؟
تو گفتی
و من باز میگویم
ـ بگو ای نازنین من
بگو در آن شب پاییزی نمناک چشمانت
کدامین راز را پنهان نمودی باز هم از من ؟
بگو در آن همیشه خلوت بارانی و زیبا
کدامین عابر خسته
تو را از درک رویایی دوباره باز میدارد؟
بگو با من
کدامین دست نارس
بازسیب سرخ عشقت را
برای خویش میخواهد؟
بگو با من
کدامین خواهش مسموم پاییزی
تو را ای سبز
از من
از ترانه
از غزل
از این همه سرشار میگیرد؟
بگو ای تازه مثل لحظه ی روئیدن شبنم
میان خواب سرخ یک گل زیبا
بگو با من.
ولی تو باز هم با خنده ای غمگین و بارانی
مرا در آن شب نمناک پاییزی
صدا کردی و گفتی
ـ دوستت دارم
چشم تو
ای من فدای ناز و تمنای چشم تو
در من طلوع میکند هر لحظه آفتاب
از شرق مهربان و فریبای چشم تو
آغوش دلفریب کدامین ترانه باز
مهمان کند مرا به مسیحای چشم تو
من با دلی که قایق پهلو شکسته است
کی میرسم به ساحل زیبای چشم تو
وقتی که غم تمام مرا تلخ میکند
من دلخوشم به طعم عسلهای چشم تو
از لحظه های آبی شعرم چو بگذری
دلبسته می شوم به سراپای چشم تو
بر روی قلب خود که فقط مبتلای توست
صد بار دیده ام به یقین جای چشم تو
تنها پناه من فقط آغوش گرم توست
ای من فدای ناز و تمنای چشم تو
