تبليغاتX
مینویسم همه ی با تو نبودن ها را

قلبهای ما

:برای تو که سلطان قلب منی تا همیشه

 

گفتم با دلم به نزد تو آمده ام . با دلی از قبیله ی اندوه . با دلی از دقایق خاکستری انتظار . با دلی خسته تراز دستان پاییز . با دلی که میشود آنرا نا امید ترین نامید . با دلی از اهالی غربت شعر . از تبار نرسیدن ها . با دلی مثل نگاهت تنها و مثل قلبت آشنابا مهربانی . گفتم با دلی به دیدارت آمده ام که پناه تو را می خواهد و آرامش دستان تو را جستوگر است .

 با دلی که رسم ادب را می داند و مثل کودکی سر به زیر نگاه نجیبا نه ی توست . آمده ایم تا خدایمان باشی و ما بندگان کمترین در گاه آسما نیت . آمده ایم تا پناهمان باشی که ما بی پناه ترینیم . آمده ایم تا ضامنمان باشی در هجوم این همه بی کسی . در بی ترحم این همه تنهایی . آمده ایم تا در آسمان تو پرواز را بنوشیم و در سایه ی تو آب را بدانیم و در کنار تو غزل را بفهمیم .

 من و دلم از راه دوری آمده بودیم برای اینکه با تو باشیم و تو صاحب اختیارمان باشی که بهترین بوده و هستی برای این مهم . و تو آغوش گشودی برای این همه دلتنگی .برای این همه بی شکیبی . برای این همه بی طاقتی که صبرمان بودی .که بردباریمان شدی . که شکیبمان هستی .

 من و دل حالا آشنا ترینیم با تو که نگاهت را می دانیم .که کلامت را میخواهیم .که خدائیت را باور داریمو

 

 ای آناهیتای بهترین !

ای مریم بکر معانی !

  روشن ترین سهم من از غزل !

 بهترین قسمت من از عشق!

 نصیب خوبترینم از بودن !

گفتم بی پناه ترینیم و تنها ترین که بی تو سایه ای بر دیواریم که بی تو نقشی بر آبیم که بی تو نارس ترین سیب تکاملیم .گفتم آغوش بگشا که گرمای تو هرم نفسهای جاری خدا را برایم می آورد . که کلام تو آیه باران عشق است و مهربانی . که نسیم نگاه تو عطر دلاویز بهشت است وبس. گفتم یاورم باش که جز تو یاری ندارم که جز تو سروری برایم نیست که جز تو وفاداری نمی بینم .  آغوش گشودی و همسفرم گشتی و تو کلام اولین و آخرم شدی  تو تمام روح مرا به جذبه  ی عشق آسما نیت خواندی و تو استادم شدی و من کمترین شاکرد مکتب معرفت تو و من بی بها ترین ذره در هوای تو و من .........................

من و دلم از دورترین قسمت زمین آمده بودیم که تور ا یافتیم

 درگمشده ترین ثاینه های دلواپسیمان و حال با تو بودن نهایت آرزوی من و این دل شاد ما نه از بودن با توست و تو چقدر مهربانانه این همه کویر را در بارانی ترین سمت قلبت جای دادی و تو چه بی بها نه این همه بها نه را پذیرفتی و تو چقدر عاشقا نه مرا به ملکوت رساندی

ای همه ی من  !

ای تمام عشق!

 ای خود خدای قلبم!

چگونه به نمازی عاشقا نه بایستم تورا وقتی در تمام من جاری هستی و کعبه ی همیشه در ترنم شعرم پیدا؟ چه شادمانم از داشتنت و  چه لبرزیم از بودنت و من چه میخواهم از خدای آسمانها که تو را برای این دل تنهاترینم فرستاد که تو تنها لحظه ی شکفتنی در این عصر یخبندان عاطفه.

آمدم با دلی مشتاق نگاهت .

با دلی سراسیمه ی دیدارت .

با دلی مبتلای لبخندت و عاشقا نه چشم در چشم تو گفتم:

 

(1

من

دلی دارم که

معنی چشم تو را می فهمد.

لذت نام تو را می داند.

نبض احساس تو را می شمرد.

در شب این دل من

خواب چشمان کبوتر جاری است.

و پرنده آنجا

فرصتی خوبتر از پرواز است.

من دلی دارم از

نفس گرم تو مرداد ترین

از غم مبهم تو

رنگ غزل

از تماشایی روح تو

لطیف.

دل من

با تو اگر شعر ننوشد

زرد است .

اگر از عشق نگوید

تنهاست.

چه سر و سری دارد با تو ........؟

من نمی دانم

اما

وقتی در شعر تو را می بینم

دل من می لرزد.

 

2)

یک غزل یک ترانه یک آواز

دو کبوتر و شوق یک پرواز

 

دو قنای به روی شاخه ی نور

یک تبسم میان دو همراز

 

دو نگاه همیشه رویایی

دو دل سبز و ساده با یک راز

 

سر سجاده ای به وسعت عشق

خوانده ام در برابر تو نماز

 

تا کجا میتوان بدون تو رفت؟

ای بها نه برای هر آغاز

 

با تو من تا همیشه می مانم

با غزل با ترانه با آواز

 

!! نوشته شده توسط ؟ | 5:44 | پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 •

قلبهای ما

:برای قلبهای زلالمان که به عشق هم می تپد

 

من

دلی دارم که

معنی چشم تو را می فهمد.

لذت نام تو را می داند.

نبض احساس تو را می شمرد.

در شب این دل من

خواب چشمان کبوتر جاری است.

و پرنده آنجا

فرصتی خوبتر از پرواز است.

من دلی دارم از

نفس گرم تو مرداد ترین

از غم مبهم تو

رنگ غزل

از تماشایی روح تو

لطیف.

دل من

با تو اگر شعر ننوشد

زرد است .

اگر از عشق نگوید

تنهاست.

چه سر و سری دارد با تو ........؟

من نمی دانم

اما

وقتی در شعر تو را می بینم

دل من می لرزد.

!! نوشته شده توسط ؟ | 5:37 | چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 •