مینویسم همه ی با تو نبودن ها را

از نگاه تو فقط شور و غزل ميبارد
محو چشمان توام،اين چه گناهي دارد
من گره خورده به دستان نجيبت هستم
اين چه حسي است تو را توي دلم ميکارد
ميشود يک نفر از قافله ي عشق رسيد
دست من را به تو اي امن ترين بسپارد؟
آخر زندگي ام ثانيه هائي دگر است
کاش اين ثانيه را مرد خودم بشمارد
آنقدر ساده و پاکي که اهورائي من!
عشق تنها به تو و قلب تو رو مي آرد
چشمهای تو تماشایی ترین جای زمین
از همین هاست که هر روز غزل میبارد
!! نوشته شده توسط ؟
| 11:18 | پنجشنبه دهم آبان 1386
•

